تبليغاتX
فرشتهء عاشق

آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرمو
عمرمو میگیرم ازت...

این غصه های لعنتی
از خنده دورم میکنن
این نفسهای بی هدف
زنده به گورم می کنن
چه لحظه های خوبیه
ثانیه های آخره
فرشته ی مردن من
منو از اینجا میبره

آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرمو
عمرمو میگیرم ازت

چه اعتراف تلخیه
انگار رسیدم ته خط
وقت خلاصی از هوس
آی دنیا بیزارم ازت

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 0:47 توسط cristiano |
سينه بي عشق مباد

 

سينه بي عشق مباد

 
مهرورزان زمان هاي کهن، هرگز از خويش نگفتند سخن
که در آنجا که" تو" يي
بر نيايد دگر آواز از "من"!
ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد
هر چه ميل دل دوست،
بپذيريم به جان،
هر چه جز ميل دل او ،
بسپاريم به باد!
 
آه !
باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد:
بيستون بود و تمناي دو دوست.
آزمون بود و تماشاي دو عشق.
در زماني که چو کبک ،
خنده مي زد " شيرين" ،
تيشه مي زد "فرهاد"!
نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس،
نه توان کرد ز بيدردي "شيرين" فرياد .
کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسي ريختن است!
کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است .
رمز شيريني اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين ،
بي نهايت زيباست :
آن که آموخت به ما درس محبت مي خواست :
جان چراغان کني از عشق کسي
به اميدش ببري رنج بسي .
تب و تابي بودت هر نفسي .
به وصالي برسي يا نرسي! 
سينه بي عشق مباد!! 
 
عشق برای تو
+ نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت 2:2 توسط cristiano |
شب یلداتون مبارک

غزلواره ی شب یلدا

نه باران مي بارد
نه برف
آسمان
فقط مي بارد
چيزي ميان برف و باران
يا شايد
ذرات كوچكي
ميان آسمان و زمين
و كسي

مثل من ميان آسمان و زمين دوباره
در جستجوي كلام دوباره اي است
در شب يلدا
در تدارك يافتن واژگاني ديگر براي دوست داشتن
براي رهائي از تكرار

♣ ♣ ♣

از شب يلدا
خيلي گذشته است
نه نام شاعران خالق شعر مثلث يادم مانده
نه پلاك خانه اي كه قطعنامه اي در آنجا صادر شد
فقط مي دانم

چيزي ميان آسمان و زمين مي بارد
بارشي ريز ريز ريز
در ترديد
كه برف بشود

يا باران
يا هيچكدام

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 23:32 توسط cristiano |
ange lover

من که مشغولم به کاردل .چه تدبیری مرا
من که بیزارم ز کار گل .چه تاثیری مرا
 
من سیرابم چنین ازچشمه ی جوشان عشق
خلق اگر با من نمی جوشد.چه تحقیری مرا
 
من که با چشم  حقارت  عالمی  را بنگرم
سنگ اگر بر سر بکوبم . چه تحقیری مرا
 
خامه ی قدرت بنامم  برگ  ازادی  نوشت
ای اسیران رین گرامی تر. چه تقدیری مرا
 
نام من در زمره ی این نامداران . گو مباش
بر سر امواج سر گردان. چه  تصویری مرا
 
نشئه ی جاوید من از باده ی شوریدگی است
بهتر از این مست خواهی. با چه تخدیری مرا
 
من بدین   ویرانی   دل.     بسته ام   امیدها
عشق   اباد   ابد    بادا.    چه تعمیری  مرا

 
 
 
همدم شبهایم...!
همیشه سبزوعاشق باشید
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 1:51 توسط cristiano |
عشق افسانه نیست

عشق افسانه نيست آنكه عشق آفريد ديوانه نيست عشق آن نيست كه در كنارش باشي عشق آن است كه به يادش باشي

کاشانه ان نيست که جمشيد بنا کرد کاشانه ان است که ليلي بنا کرد ويرانه ان نيست که چنگيز فرو ريخت ويرانه دل ماست که با گوشه ي چشمت صد سال بنايم را يک باره فرو ريخت

 همه ما با اراده به دنیا امدیم با حیرت زندگی می کنیم و با حسرت میمیریم .

این است مفهوم زندگی کردن پس هرگز به خاطر غم هایت گریه مکن و مگذار این زمین پست شنونده آوای غمگین دلت باشد.

 

زندگي را دوست دارم به شرط آنکه : (ز) آن زندان نباشد (ن) آن ندامت

نباشد (د) آن درماندگي نباشد (گ) آن گورستان نباشد (ي) آن ياس نباشد

 

 

www.hamtaraneh.com      www.hamtaraneh.com  

 

 

لبم محکوم شد به ساده بودن
غرورم محکوم شد به خونسرد بودن
احساسم محکوم شد به کم حرف بودن
دلم محکوم شد به گوشه گیر بودن
چشمانم محکوم شد به مهربان بودن
دستهایم محکوم شد به سرد بودن 
 پاهایم محکوم شد به تنها رفتن
آرزوهایم محکوم شد به محال بودن 
 وجودم محکوم شد به تنها بودن
عشقم محکوم شد به محبوس بودن 
 و اما امروز تو عشق من محکوم میشوی به خاطر اسیر بودن
و من باز هم مثل همیشه خودم رو محکوم میکنم به عاشق

 بودن

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 2:8 توسط cristiano |
کلبه عشق من
 
صدای اشک من ناقوس مرگ است
 کتاب عشق من تنها سه برگ است
 یکی برگ فراق و درد اسیری یکی رسوایی و درد فقیری 
یکی دیگر نگویم آیا ندیدی !؟ همان برگ تار نا امیدی 
 
 
 
عشق رازی است مقدس.
برای کسانی که عاشقند,
عشق برای همیشه بی کلام می ماند,
اما برای کسانی که عشق نمی ورزند,
عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست.
 
عشق بورزید تا به شما عشق بورزند
 
 
 
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 1:18 توسط cristiano |
فرشته عاشق من
سلام دوستان باصفا
امروز می خوام با هم ديگه يه درد دل کوچيک کنيم با خالق مهربون و صميمی که هميشه صلاحمون رو می خواد و لا غير
 
ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم
محصول دعا در ره جانانه نهاديم
 
 
TinyPic image
 
خدايا! به هر که ميوه ی سنگين عشق می دهی،شاخه ی وجودش را می شکنی. تو خود مرهم شاخه های شکسته باش
ای خدا!ای انيس تنهايان! مونسمان باش و ای پناه بی پناهان! پناهگاهمان شو
خداوندا! ما مدعيان دروغين انتظار هستيم. حرف از چشم انتظاری محبوب می زنيم
  اما به اندازه ی ساده ترين دوستانمان هم گوش به زنگ آمدنش نيستيم. الفبای انتظار را به ما بياموز و لذت انتظار را به ما بچشان
خدايا! بر ما بی چشم و رويان نمک نشناس رحم کن! در اين خانه ی جهان که ميهمانيم چشم از صاحبخانه گرفته ايم و به سفره ی غذا دوخته ايم. ولی نعمتمان را به ما بشناسان 
خدايا! نگاهمان را آنچنان به دنيا خيره مکن که چشم ديدن دين را نداشته باشيم
خداوندا! به هنرمندان ما دين و درد و درايت و به هنرجويان ما رشد و بلوغ و فراست و به نويسندگان ما عمق و غيرت و عزت عنايت بفرما
 
التماس دعا  
 
 
+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 0:21 توسط cristiano |
فرشته عاشق من
چشمه نور در تو می جوشد ، خود نیز نمی دانی
نور در چشمه تو می جوشد ، نمی دانی خود نیز
چرا چشمه نور در تو می جوشد ، خود نیز نمی دانی
چرا خود نیز نمی دانی چشمه نور در تو می جوشد
چگونه چشمه نور در تو می جوشد ، خود نیز نمی دانی
* * *
یک صبحدم پاییزی تو می جوشی سراپا نوری
خود نیز نمی دانی چرا من می جوشم از نور
یا نور در من می جوشد چون چشمه ای
و من چرا باید چشمه ی نور باشم ؟
چگونه چشمه ی نور در من می جوشد ؟
* * *
چشمه ی نور اشک دیدگان تو بود در یک شب غریب
تو تنها بودی در خلوتی از تمنای و نیاز برای دیگری
تو هیچ بودی فقط او بود که صدایش می زدی
و او نبود تا ببیند چگونه برایش آ روزها می کنی
آ نگاه نوری در تو رویید مثل چشمه ای خروشان
* * *
تو چشمه ی نور شدی در آ ن پاییزی صبحد م تنهایی
بی آ نکه بدانی چرا و چگونه چشمه نور شده ای
 
 
 
بله ... من هم آدمیزادم... یک صفت بارز نسبت به دیگر موجودات زمین دارم:
 "من دستم از خون همنوعان خود سرخ است من به دستان سرخ خود افتخار میکنم چرا که هیچ درنده ای نیست که چون من همنوع خود را بدرد" من هم جزء همین آدامیزادانم همین آدمیزادانی که خدا برای آنها فقط غریزه پرستش را ارضاء میکند .... آدمیزادان مرده پرست ... آدمیزادانی که عقل آنها از چشمان کوچکشان بیرون زده ... آدمیزادانی که بازی با زندگی یکدیگر برای آنها بهترین سرگرمیست .... آدمیزادای که نمی داند کسانی هستند که حماقت را از چهره خندان او دریابند و در دل غبطه خورند که آدمیزادند...
+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 2:17 توسط cristiano |

*
*
*
*
*
*
*
>