آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرمو
عمرمو میگیرم ازت...
این غصه های لعنتی
از خنده دورم میکنن
این نفسهای بی هدف
زنده به گورم می کنن
چه لحظه های خوبیه
ثانیه های آخره
فرشته ی مردن من
منو از اینجا میبره
آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرمو
عمرمو میگیرم ازت
چه اعتراف تلخیه
انگار رسیدم ته خط
وقت خلاصی از هوس
آی دنیا بیزارم ازت


سينه بي عشق مباد
که در آنجا که" تو" يي
بر نيايد دگر آواز از "من"!
ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد
هر چه ميل دل دوست،
بپذيريم به جان،
هر چه جز ميل دل او ،
بسپاريم به باد!
باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد:
بيستون بود و تمناي دو دوست.
آزمون بود و تماشاي دو عشق.
در زماني که چو کبک ،
خنده مي زد " شيرين" ،
تيشه مي زد "فرهاد"!
نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس،
نه توان کرد ز بيدردي "شيرين" فرياد .
کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسي ريختن است!
کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است .
رمز شيريني اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين ،
بي نهايت زيباست :
آن که آموخت به ما درس محبت مي خواست :
جان چراغان کني از عشق کسي
به اميدش ببري رنج بسي .
تب و تابي بودت هر نفسي .
به وصالي برسي يا نرسي!
سينه بي عشق مباد!!
غزلواره ی شب یلدا
نه باران مي بارد
نه برف
آسمان
فقط مي بارد
چيزي ميان برف و باران
يا شايد
ذرات كوچكي
ميان آسمان و زمين
و كسي
مثل من ميان آسمان و زمين دوباره
در جستجوي كلام دوباره اي است
در شب يلدا
در تدارك يافتن واژگاني ديگر براي دوست داشتن
براي رهائي از تكرار
♣ ♣ ♣
از شب يلدا
خيلي گذشته است
نه نام شاعران خالق شعر مثلث يادم مانده
نه پلاك خانه اي كه قطعنامه اي در آنجا صادر شد
فقط مي دانم
چيزي ميان آسمان و زمين مي بارد
بارشي ريز ريز ريز
در ترديد
كه برف بشود
يا باران
يا هيچكدام

من که مشغولم به کاردل .چه تدبیری مرا
من که بیزارم ز کار گل .چه تاثیری مرا
من سیرابم چنین ازچشمه ی جوشان عشق
خلق اگر با من نمی جوشد.چه تحقیری مرا
من که با چشم حقارت عالمی را بنگرم
سنگ اگر بر سر بکوبم . چه تحقیری مرا
خامه ی قدرت بنامم برگ ازادی نوشت
ای اسیران رین گرامی تر. چه تقدیری مرا
نام من در زمره ی این نامداران . گو مباش
بر سر امواج سر گردان. چه تصویری مرا
نشئه ی جاوید من از باده ی شوریدگی است
بهتر از این مست خواهی. با چه تخدیری مرا
من بدین ویرانی دل. بسته ام امیدها
عشق اباد ابد بادا. چه تعمیری مرا

عشق افسانه نيست آنكه عشق آفريد ديوانه نيست عشق آن نيست كه در كنارش باشي عشق آن است كه به يادش باشي
کاشانه ان نيست که جمشيد بنا کرد کاشانه ان است که ليلي بنا کرد ويرانه ان نيست که چنگيز فرو ريخت ويرانه دل ماست که با گوشه ي چشمت صد سال بنايم را يک باره فرو ريخت
همه ما با اراده به دنیا امدیم با حیرت زندگی می کنیم و با حسرت میمیریم .
این است مفهوم زندگی کردن پس هرگز به خاطر غم هایت گریه مکن و مگذار این زمین پست شنونده آوای غمگین دلت باشد.
زندگي را دوست دارم به شرط آنکه : (ز) آن زندان نباشد (ن) آن ندامت
نباشد (د) آن درماندگي نباشد (گ) آن گورستان نباشد (ي) آن ياس نباشد
لبم محکوم شد به ساده بودن
غرورم محکوم شد به خونسرد بودن
احساسم محکوم شد به کم حرف بودن
دلم محکوم شد به گوشه گیر بودن
چشمانم محکوم شد به مهربان بودن
دستهایم محکوم شد به سرد بودن
پاهایم محکوم شد به تنها رفتن
آرزوهایم محکوم شد به محال بودن
وجودم محکوم شد به تنها بودن
عشقم محکوم شد به محبوس بودن
و اما امروز تو عشق من محکوم میشوی به خاطر اسیر بودن
و من باز هم مثل همیشه خودم رو محکوم میکنم به عاشق
بودن
صدای اشک من ناقوس مرگ است










نور در چشمه تو می جوشد ، نمی دانی خود نیز
چرا چشمه نور در تو می جوشد ، خود نیز نمی دانی
چرا خود نیز نمی دانی چشمه نور در تو می جوشد
چگونه چشمه نور در تو می جوشد ، خود نیز نمی دانی
* * *
یک صبحدم پاییزی تو می جوشی سراپا نوری
خود نیز نمی دانی چرا من می جوشم از نور
یا نور در من می جوشد چون چشمه ای
و من چرا باید چشمه ی نور باشم ؟
چگونه چشمه ی نور در من می جوشد ؟
* * *
چشمه ی نور اشک دیدگان تو بود در یک شب غریب
تو تنها بودی در خلوتی از تمنای و نیاز برای دیگری
تو هیچ بودی فقط او بود که صدایش می زدی
و او نبود تا ببیند چگونه برایش آ روزها می کنی
آ نگاه نوری در تو رویید مثل چشمه ای خروشان
* * *
تو چشمه ی نور شدی در آ ن پاییزی صبحد م تنهایی
بی آ نکه بدانی چرا و چگونه چشمه نور شده ای





